با کراوات به ديدار خدا رفتم و شد
بر خلاف جهت اهل ريا رفتم و شد
ريش خود را ز ادب صاف نمودم با تيغ
همچنان آينه با صدق و صفا رفتم و شد
با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم
عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد
حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالين"را
ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد
يکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی
گفتم ای مايه هر مهر و وفا رفتم و شد
همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلين
سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد
"لن ترانی"نشنيدم ز خداوند چو او
"ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد
مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟
من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد
تو تنت پيش خدا روز و شبان خم شد و راست
من خدا گفتم و او گفت بيا رفتم و شد
مسجد و دير و خرابات به دادم نرسيد
فارغ از کشمکش اين دو سه تا رفتم و شد
خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون
پير من آنکه مرا داد ندا رفتم وشد
گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو
تا بدينسان شدم از خلق رها رفتم و شد.
شیفته ی پرواز
اما هیچ کس شبیه تو نیست
آن ها هیچ کدام
بال ندارند...
به چه دل بسته بودم؟
آن روزها
حرف میزدم
از رویاهایم میگفتم
رویاهای من چه بود؟
چه داستانی بود که با صدای بلند تعریف میکردم
میخندیدی
فکر کن
گمان میکنم
هست
چیزی هست
که اگر به خاطر بیاوری
حال من خوب میشود
آدم با حوا تنهاست
حوا با همه
از دستگاه پرس نمیترسم
آخرش این که
دست آدم له شود
از دستگاه برش اما
بدجور میترسم
این که
انگشتهایم آن سو بمانند
من
این سو
جایزه ویژه برای هر کس که بهترین شعر کوتاه رو برای این تصویر بگه
محبوب من
که ثانیه ها را دور می زنی
و لحظه موعود می رسی
هیچ چیز این جهان بی اثر نیست
جز بهشت
که به دوزخ خود خو کرده ایم.
به نام آنکه تو را زیباتر کنند
چه زشتی ها که نکردند، زندگی!!
خلاصه بهاری دیگر
بی حضور تو از راه می رسد
و آنچه که زیبا نیست
زندگی نیست
روزگار است
می گویند
کلاغ سیاه
با منقاری دراز و بال های چرک
سوژه مناسبی برای شعر نیست
چه کنم
همیشه عصرها
همین کلاغ
در شعرهایم قار قار می کند
در شعرهایم می گشتند
دنبال کلاه و کراواتشان
اما یک نفر آمد
دنبال یک تار موی من
تمام شعرهایم را زیر و رو کرد

در تمام میهمانی ها
آویز گردن من
کلید خانه توست
حالا بگذریم
که مرا جرات آمدن نیست
و تورا
جرات عوض کردن قفل
بغضي گلوي زخمي ما را گرفته است
كي اين سفر به آخر خود ميرسد، ببين
دستم چگونه، دست دعا را گرفته است
در انتظار آمدنت، لحظه ميكشيم
يك عمر انتظار كجا را گرفته است
آن قدر عاشقيم كه عشق تو از نگاه
پس كي، كجا چگونه، چرا؟ را گرفته است
حالا غروبها همه بارانياند و بس
باران عجيب حال هوا را گرفته است
برگرد و با وسيع خودت آسمان بساز
غربت نه آسمان، همه جا را گرفته است
بشكن طلسم غربت ما را، دعا بخوان
دستي از اين قبيله، خدا را گرفته است
سر در گميم بين غزلهاي نيمه جان
حال و هواي قافيه ما را گرفته است
بازی روزگار را نمی فهمم
من تو را دوست دارم
تو دیگری را
دیگری مرا
و همه ما تنهائیم
و همه ما تنهائیم

بال شکسته فرصت پرواز میشود
خون در دهان چلچله آواز میشود
بر کتف های بستهام اقبال مبهمی است
دارد طلسم سلسلهام باز میشود
فکر خطور در تن آئینهام، ولی
با التهاب هم مگر اعجاز میشود؟
در این دیار زوزهی گرگی غنیمت است
قرنی به نا برادری آغاز میشود
جناب حضرت نوح!
با این حساب
از توفان بزرگ به این زودی ها خبری نیست
با انبوه درختی که شما بریدید
چند کشتی کوچک بسازید
برویم بر دریا خوش باشیم.
برای غرق کردنمان
وقت بسیار است.
از درد
کمرش می شکمد
وقتی دانه های گندم بر زمین می ریزددر یک صف
خم می شونداینجا میوه ای را به چند قسمت مساوی تقسیب می کنند
تقسیب می شودوقتی دانه های گندم بر زمین می ریزند
ستون فقرا خم میشوند و جمع می کننددانه دانه
مهره مهره گندم راستون فقرا خم می شود
اینجا عرق جنین خود را پاک می کننداز درد
کمرش می شکمداینجا گناهانشان را به چند قسمت مساوی تقصیر می کنند
تقصیر می شودطبق گفته دستگا های اجرایی در ایام نوروز چادرهای مربوط به این ادارات هم در همه ورودی های شهر مستقرند
هلال احمر
نیروی انتظامی
میراث فرهنگی
نمازخانه
و احتمالا راه و ترابری
محل استقرار چادرهای سیار مخصوص مسافران هم اینجاهاست:
تپه پیسا - اطراف سد اکباتان(یعنی کنار همون خاک و خولا و کامیونا) روستای دره دیوین - قله قاف - حمام حاج بوداغعلی
برای عرض خداقوت صلوات
سپید چه واژه غریبی است در این عصر دود زده
در این روزگار بی خورشید که نور افکن های بی احساس دورغین را لا به لای عددهای رنگی دروغین تر با احترامی تلخ تقدیم بشریت می کنند و فریاد می زنند "دموکراسی یعنی اینکه این چنین خورشید را در دستان خود احساس کنید، گوارای وجودتان"
بیچاره آدم های این روزگار که چون تحمل نداشتن خورشیدی که سال ها برای به دست آوردنش پایین تر از هزاران خط و نیم خط و پشت هزاران درِ بسته خواسته های رنگین ماندند، را ندارند، با خنده هایی مثل زهر مار، گرمای خورشید دروغینشان را هورا می کشند.
خدا یه سیب بهشتی مهمونت کنه آزاد مرد (احمد حیدربیگی) که فرمودی:
گفتی بنویس بهار است
نوشتم
اما دلم از پشت نگاهم پیداست
خط می کشد به روی هر چه نوشتم
در چند سال اخیر به مدد وجود چند صد اثر و بنای تاریخی در استان همدان و تقریبا از تریبون همه ارگان ها و نهادهای دولتی و خصوصی، جمله همدان پایتخت تاریخ و تمدن ایران زمین را دیده و یا شنیده ایم. جمله ای که همه ما همدانی ها در تلاشیم تا با اثبات حقانیت آن افتخاری دیگر را برای کهن دیار هگمتانه به ارمغان آوریم. اما در بهترین حالت و در صورتی که استان همدان به عنوان پایتخت تاریخ و تمدن ایران زمین به همه ایرانیان و جهانیان نیز معرفی شود، افتخاری بر افتخارات گذشتگان ما افزوده خواهد شد و مردم امروز و نسل حالای ساکن در استان همدان چه مردم عادی و چه مسئولان امر حق ندارند مدال زرین این نام را به سینه خودشان بزنند چرا که اگر منصفانه به عملکرد خودمان بنگریم، هیچ عمل در خوری برای حفظ و ارتقاء عظمت بناهای تاریخی و آثار باستانی استان نکرده ایم که هیچ، در اکثر موارد با اعمال سلیقه های درست و غلط خود ضربه های جبران ناپذیری به خاطره های چند صد هزار ساله و افتخارات گذشتگان زده ایم.
در اکثر بناها خبری از
ادامه مطلب

اسمم را پدرم انتخاب کرد
نام فامیلم را یکی از اجدادم
دیگر بس است
راهم را خودم انتخاب می کنم
